روزگاری کوچ هیجاری نداشت ایل می نالید و غمخواری نداشت
خشکسالی سال ما را خورده بود حاصل هشت سال ما را برده بود
سال قحطی بود و جنگل زیرتیغ آب باران هم زما می شد دریغ
سال قحطی بود و ما میسوختیم جز عطش چیزی نمی آموختیم
سال قحطی بودو صحرا بی علف گله بی چوپان و چوپان بی هدف
سال قحطی بود و کوهستان کبود جز تب و تشویش و تابستان نبود
دست ما داس و درو کم دیده بود خشکسالی سهم ما را چیده بود
لاشخورها، لاشه ها ، گودالها آه یاران آه از آن سالها!
سهم ما یک دشت خالی بود و هیچ قسمت ما هیچسالی بود و هیچ
سال قحطی بود و جنگل بی پناه برگ سبزی هم نمی روئید آه!
چند سال با خشکسالی ساختیم با کویری خشک و خالی ساختیم
ناگهان هنگامه ای آغاز شد چشم ما مبهوت چشم انداز شد
ناگهان تندیس تنهایی شکست آخرین سد شکیبایی شکست
روز شد شب بار بست از کوی ما صبح آمد خیمه زد پهلوی ما
خشکسالی ها پر از گندم شوند تشنگیها زیر باران گم شوند
شوق رویش ریشه ی گل را گرفت بیقراری نبض بلبل را گرفت
زندگی باز از شکفتن می سرود از هجایی مثل گفتن می سرود
از زمین خسته غیرت می شکفت باغ حیرت،غرق حیرت می شکفت
یک نفر اندوه یاران را شنید دردهای همتباران را شنید
یکنفر از آب از آیینه گفت از بهار از صبح از سبزینه گفت
یک نفر می گفت باید ریشه بود امتداد سبز یک اندیشه بود
یکنفر با ما ز فردا گفت و صبح آمد از پایان یلدا گفت و صبح
یک نفر بر زخم ما مرحم گذاشت روی هر آلاله یک شبنم گذاشت
داریوش مرادی
برچسب: روزگاری,
نویسنده: داریوش مرادی