روزگاری.....
-
تاریخ: 1392/3/31 ساعت: 15:12
روزگاری زندگی دشوار بود دوستی یک طرد یک انکار بود روزگاری کوچ هیجاری نداشت...
حیرت گسترده
-
تاریخ: 1392/3/31 ساعت: 14:50
نشناختمت ! آه دلم وای نگاهم! ای گم شود این حافظه ی گاه به گاهم تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش تفهیم نکردند چه بوده است گناهم در معرض یک حیرت گسترده ام ای قوم میدان بدهید از همه اطراف به آهم زیر سر بسیاری اتان است جنونم پشت سر بی تابی تان چشم به راهم ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست ای...
چه کسی می فهمد
-
تاریخ: 1392/3/31 ساعت: 14:48
عزیزان پاره ی زخم مرا ققنوس می فهمد تمام درد دلهای مرا فانوس می فهمد صداقت آه! باور کن صداقت سالها مرده است دگر آیینه هم آیینه را معکوس می فهمد مگو افسوس! آخر این دل آسوده احوالت کجا درد مرا با گفتن افسوس می فهمد ببین بر ساحل طوفانی چشمت چه تنهایم حبابی خسته را کی موج اقیانوس می فهمد اگر...
بی سئوال
-
تاریخ: 1392/3/31 ساعت: 14:45
تشنه از این جا گذشت ، عابر پایان سال ساعتش از سنگ بود ، پیرهنش از سفال تشنه از این جا گذشت ، تشنه: شبیه سراب خسته از این جا گذشت، خسته شبیه خیال روبرویش آب را بستی و گفتی : بمیر! آه گلوی تو خشک ، وای زبان تو لال! پیش تر از این "مباد"، روز و شبی داشتیم صبح : صبوحی سپید ، عصر شرابی زلال ...
خداکندکه بیاید
-
تاریخ: 1392/3/31 ساعت: 14:44
سکوت پنجره ها را نوشته ام به حسابت به سمت چشم تو آهم زبانه میکشد اما توان شعله ندارد نگاه بی تب و تابت خیال مرگ نبافی برایم از سر گیسو خدا نکرده گلویم نمی رسد به طنابت مرا تمام مرا ریخت وخاک گور مرا بیخت ببین چه بر سرم آورد جنون خانه خرابت خلاصه تیره نمانی و گر نه تیره بیایند دو دسته مرغ اب...