خرید بک لینک

 

 

 

تشنه از این جا گذشت ، عابر پایان سال

ساعتش از سنگ بود ، پیرهنش از سفال

 

تشنه از این جا گذشت ، تشنه: شبیه سراب

خسته از این جا گذشت، خسته شبیه خیال

 

روبرویش آب را بستی و گفتی : بمیر!

آه گلوی تو خشک ، وای زبان تو لال!

 

پیش تر از این "مباد"، روز و شبی داشتیم

صبح : صبوحی سپید ، عصر شرابی زلال

 

آب و هوای بهشت بس که هوسناک بود

دامنمان را گرفت ، وسوسه ای بی مجال

 

غفلت ناقابلی این همه کیفر نداشت

گندم گندیده ای ، خوردن یک سیب کال!

 

هستی و می بینمت ، بعد ولی نیستی

وهم بزرگی ست وای! شیون از این احتمال!

 

چشم تو خندید و عقل ، خود خوریش تازه شد

عشق چنین می دهد فلسفه را گوشمال!

 

در ته چشم تو سوخت روح گلاویز من

در ته چشم تو سوخت ، سوختنی بی سئوال!


برچسب: بی سئوال, نویسنده: داریوش مرادی تاريخ: جمعه 31 خرداد 1392 ساعت: 14:45

صفحه بندی