تشنه از این جا گذشت ، عابر پایان سال
ساعتش از سنگ بود ، پیرهنش از سفال
تشنه از این جا گذشت ، تشنه: شبیه سراب
خسته از این جا گذشت، خسته شبیه خیال
روبرویش آب را بستی و گفتی : بمیر!
آه گلوی تو خشک ، وای زبان تو لال!
پیش تر از این "مباد"، روز و شبی داشتیم
صبح : صبوحی سپید ، عصر شرابی زلال
آب و هوای بهشت بس که هوسناک بود
دامنمان را گرفت ، وسوسه ای بی مجال
غفلت ناقابلی این همه کیفر نداشت
گندم گندیده ای ، خوردن یک سیب کال!
هستی و می بینمت ، بعد ولی نیستی
وهم بزرگی ست وای! شیون از این احتمال!
چشم تو خندید و عقل ، خود خوریش تازه شد
عشق چنین می دهد فلسفه را گوشمال!
در ته چشم تو سوخت روح گلاویز من
در ته چشم تو سوخت ، سوختنی بی سئوال!
برچسب: بی سئوال,
نویسنده: داریوش مرادی